
حالم به هم میخورد از این فندکهای قلابی و آشغال چینی که جرقه حرام زادهشان از یک اتصال الکتریکی قلابی درست میشود و شعلهی زپرتیشان به آب دهن آدم مرده میماند؛ از این فندکهایی که وقت روشن شدن به جای خِرچ، میگویند تَق.
آخر شما چه میدانید، چه میدانید که یکی از شغلهای مورد علاقهی من علاوه بر کافه داری و آشپزی و کتاب فروش بودن، رفتن به اسپانیا و رئیس یکی از کارخانههای بزرگ فندک سازی شدن است. مثلن یک کارخانهای مثل همین clipper عزیز خودمان که صبح تا شب فندکهای خوشگل و جور و واجورِ چخماقیاش توی دستهایمان میچرخد و گاهی وقتها از فرط ور رفتن با آن چرخ زبرِ دیوانه و فندکی که گاهی دیر روشن میشود شستمان سیاه میشود.
آرزو نکنم چه کار کنم، چه کار کنم که آرزو نکنم که روزی رئیس کارخانه clipper باشم و سر تا سر اسپانیا مرا " مرد شعلههای لرزان " یا حتا " مرد شعلههای وحشی " یا چه میدانم " بابای مهربان شعلهها " و اینجور چیزها نخوانند، و بعد دختر و پسرهای جوان دورم حلقه نزنند و پرِ کت قرمزم را نکشند که هی آقای شعلهها، بیا و این پاکت سیگار ما را امضا کن، بیا سیگارمان را با فندک خودت روشن کن، بیا. و بعد من دست نبرم توی جیبم و یکی از همانclipper های قدیمی را که توی ایران خریده بودم و باهاش بهمن میکشیدم را بیرون نیاورم و سیگار دختری که توی آفتاب اسپانیا صورتاش سوخته و دل به پسری داده که بعد از ظهرها دستاش را میگیرد و میبرد کنار ساحل تا تنهایی قدم بزنند و سیگار بکشند را روشن نکنم.